سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید میشود در نگاهم بدون تو
زندگی
کلاهت را به هوا بینداز
که من دیگر
جان بازی کردن ندارم.
تو بردی!
جایی که قلب اسمانش بی قرار است
باید بدانی عشق با من همجوار است
انجا که بعد از سالها چشم انتظاری
سهم زمین یکبار دیگر انتظار است
جایی که خورشید از نفس افتاده باشد
انجا که مهتابش به حال احتضار است
جاییکه گرد باور اینه هایش
یأسی گناه الود از جنس غبار است
انجا همان جایی که نامش اشنا نیست
بی شک جنون از عشق در حال فرار است
بگو تو هم دلت تنگ است مثل من...!!
باور کن...
بعضی حرف ها را باید زد
حتی اگر تکراری باشند....
گاهی آدم
لال میشود
حرف دارد
ولی کلمه ندارد.
پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده !
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن
تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن !
*
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است
باز هم میخندم
آنقدر میخندم که غم از روی رود…
زندگی باید کرد
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه باید رویید در پس این باران
گاه باید خندید بر غمی بیپایان…